العلامة المجلسي

470

حياة القلوب ( فارسي )

را همهمه‌اى بود در شهري كه وارد مىشدند مانند صداى مگس عسل امّا شديدتر وبلندتر از آن بود به مرتبه‌اى كه با صداى ايشان هيچ صدا را نمىتوانست شنيد ، وچون به زمينى رو مىكردند جميع وحوش ودرندگان آن زمين مىگريختند ، زيرا كه تمام آن زمين را احاطه مىكردند كه جائى براي حيوان ديگر نمىماند ، وامر ايشان از همه عجيب‌تر بود ، وهيچ‌يك از ايشان نبود مگر آنكه مىدانست وقت مردن خود را ، زيرا كه هيچ‌يك از نر ومادهء ايشان نمىمرد تا هزار فرزند از ايشان بهم مىرسيد ، وچون هزار فرزند بهم مىرسيد مىدانست كه بايد بميرد ، ديگر از ميان ايشان بيرون مىرفت وتن به مرگ مىداد . وايشان در زمان ذو القرنين رو به شهرها آورده بودند واز زمينى به زمين ديگر مىرفتند وخرابى مىكردند ، واز امّتى به امّت ديگر مىپرداختند وايشان را از ديار خود جلا مىدادند ، وبه هر جانبي كه متوجه مىشدند رو برنمىگردانيدند ، وبه جانب راست وچپ متوجه نمىشدند . پس چون اين امّت كه ذو القرنين به ايشان رسيده بود ، صداى ايشان را شنيدند ، همگى جمع شدند واستغاثه كردند به ذو القرنين كه در ناحيهء ايشان بود وگفتند : اى ذو القرنين ! ما شنيده‌ايم آنچه خدا به تو عطا فرموده است از پادشاهى وملك وسلطنت وآنچه بر تو پوشانيده است از صولت ومهابت وآنچه تو را به آن تقويت فرموده است از لشكرهاى أهل زمين از نور وظلمت ، وما همسايهء يأجوج ومأجوج شده‌ايم ، وميان ما وايشان فاصله‌اى بغير از اين كوهها چيزى نيست ، وراهى ميان ما وايشان نيست مگر از ميان اين دو كوه ، اگر به جانب ما ميل كنند ما را از خانه‌هاى خود جلا خواهند داد به سبب بسيارى ايشان ، وما را تاب قرار نخواهد بود ، وايشان خلق بىپايانند ، وشباهتى به آدميان دارند امّا از قبيل چهارپايان ودرندگانند ، علف مىخورند وحيوانات ووحوش را به روش سباع مىدرند ، ومار وعقرب وساير حشرات زمين وهر صاحب روحي را مىخورند ، وهيچ‌يك از مخلوقات خدا مثل ايشان زيادة نمىشوند ، ومىدانيم كه ايشان زمين را پر خواهند كرد ، واهلش را از آن زمين بيرون خواهند كرد ، وفساد در زمين خواهند كرد ، وما در هر ساعت خائفيم كه أوايل ايشان از ميان اين دو كوه بر ما ظاهر شوند ، وخدا از حيله وقوّت به تو